در ادامه پست قبلی لازم به ذکره که دیروز تو روزنامه یه مطلب راجع به مسعود ده نمکی و فیلمی که ساخته،خوندم. خیلی جالب بود. ده نمکی در یکی از جلسه های نقد و بررسی فیلم اخراجیها در پاسخ به خبرنگاری که از او سوال کرده بود: یک جوان که این فیلم را تماشا میکند،چه تصوری نسبت به شهدا و جنگ پیدا میکنه، گفته بود
مطمئناً کسی که این سوال رو پرسیده جنگ را ندیده. کار من ادامه ی کار شهید آوینی بود. مطمئناً اگر شهید آوینی(کارگردان سینما و تلویزیون و کارگردان روایت فتح) هم زنده بود، این فیلم رو میساخت و هم چنین گفته « مطمئنم اگر شهید آوینی زنده بود،قبل از من فقر و فحشا رو میساخت»

یکی از نوشته های شهید آوینی

نمی دونم از ماجراهایی که تو جشنواره فجر اتفاق افتاد با خبرید یا نه؟! ولی انگار حق مسعود ده نمکی رو خوردن.
مسعود ده نمکی رو خیلی ها میشناسن. روزنامه نگار اسبق که چند وقتیه به جرگه کارگردانان پیوسته...
هر کسی هم ایشون رو نشناسه،مطمئناً مستند فقر و فحشا و کدام استقلال، کدام پیروزی به کارگردانی ده نمکی رو میشناسه.

ده نمکی اینبار با کار جدید و سینمایی به جشنواره اومده بود. کاری که امین حیایی و اکبر عبدی دو هنرمند بزرگ ایران در اون بازی کرده بودن. کاری با عنوان اخراجیها
دوستانم از گوشه و کنار خبر رسوندن که مردم برای تهیه بلیط این فیلم از ساعت چهار صبح جلوی گیشه صف بسته بودن و هنگام رای دادن هم 86 درصد از مردم به فیلم ده نمکی رای دادند ولی....
به نظر میاد مسئله سیاسی بوده! مسعود ده نمکی هنگام دریافت یادبود سیمرغ، از گرفتن یادبود، خودداری کرد و چند کلام سخنرانی کرد که یه کم هم سیاسی بود.

آیا شیطان وجود دارد؟
آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
آن شاگرد كسي نبود جز : آلبرت انیشتین
عشقی جدا از معشوق
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"
شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."
شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"
زندگی گل زردی است به نام "غم" مروارید غلطانی است به نام "اشک" آینه ای شکسته است بنام "دل" و بلاخره فریاد بلندی است بنام :آه
دنیا در افق نظرگاه اهل یقین در عشق بی قرین خلاصه می شود که در طاعت یار جز به فضل ساحت مقدس دلدار نگنجد و ایمان به ماورا طبیعت و پنهانیهای پشت پرده خلقت پوشیدن قبای کمال بر قامت نیلگون یار است انچه در جهانی از معنا نگنجد در کمال عشق دلدار در سایه عشق یار جز زیر مجموعه ای بیش نیست ........................؟!
تنها بودم . تو رسیدی گفتی " ما " بشیم بهتره . دیگه تنها نبودم. اما بعد از مدتی سر قرار نیومدی . یه روز که داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم .گفتم چرا تنهایی ؟ گفت : یارم نیومده . یکدفعه بلند شد و با خوشحالی گفت : اومد ! وقتی برگشتم تو را دیدم اری تو را دیدم
پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم صوتکی سازد
گلویم صوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد
تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را
علی شریعتی
بنام حضرت عشق
من به تو محتاجم
مثل همیشه با رفیق قدیمی که تنهایی نام دارد
نشسته ام و به تو می اندیشم
به تویی که محتاجم تا صدایم کنی
به تویی که این این زندگی سیاه رنگ و سیاه بخت رابه سفیدی پاکی آوردی
به تویی که زندگی ام را از منجلاب مرگ بیرون آوردی
و طعم خوش عشق را چشاندی آری من به تو محتاجم
به تویی که سرتاسر این زندگی را مدیون توام
من به تو محتاجم به تویی که اگر اینک هستم برای وجود توست
ای عزیز ترینم ای امید آخرینم من به تو محتاجم
چقدر ناله ی شبانه سر دهم
چقدر فریاد زنم که من به تو محتاجم این زندگی مرا عذاب میدهد
مرا بی تو در گرداب سختی ها غصه ها می اندازد
و من امید بی تو عشقم زیر این غم و غصه ها مدفون می شوم
ای عزیز ترینم من به تو محتاجم
به تو عشق ات ....به نصیحت هایت ..... به خوبی هایت ....
آری من به تو محتاجم
تا سفر به شهر آرزو ها کنم من به تو محتاجم تا بفهمم
زندگی چیست ؟ عشق چیست ؟ محبت چیست ؟
من به جزتو راهی ندارم
ای عزیزم باز برگرد
تا دوباره روزهای خوش زندگانی را آغاز کنیم
تا دوباره معبودمان برایمان طلوعی عاشقانه سر دهد
باز برگرد چون من , امید به تو محتاجم
به تویی که سرتاسر این زندگی ,این تار و پود تن , همه مدیون توان
آری من به تو محتاجم .....؟
خسته ام از این دنیای به ظاهر زیبا
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا اند
خسته ام از دوری , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ ... خسته ام
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام
پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
در میان دل مردم نیست همش نیرنگ پیداست
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
سفره ی دل مردم همش دروغ است
به ظاهر پاک و صادقانه است
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست ارزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو نشستم
غیر تو که دوری از من
دل به هیچ کسی نبستم
هر ترانه یاد من باش
بی بهانه یاد من باش
وقت بیداری مهتاب
عاشقانه یاد من باش
اگه بودی با نگاهت میشد از حادثه رد شد
میشه تو اتیش عشقت گر گرفتن و بلد شد
اگه دوری اگه نیستی
نفس فریاد من باش
تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
احمد شاملو
به نام او كه قلم را شايسته قسم دانست
نيرومند ترين عاملي كه به اعمال و رفتار اثر دارد نيروي عشق است . زيرا هر آنچه در زندگي
انجام مي دهيم يا براي كسب عشق است يا براي جبران كمبود عشق . ( براين تريسي )
اگر مشتاق درك عشق هستيد ميبينيد كه ترس ، اتكاء ، مالكيت ، سلطه و
نفوذ ، مسئوليت ، وظيفه ، ترحم به خود ، هيچ يك عشق نيستند . رنج
ناشي از دوست داشتني نبودن عشق نيست . عشق يك احساس نيست .
عشق حتي نقطه مقابل واژه تنفر هم نيست
به قول شكسپير: عشق چيست ؟ هر چه هست مال فردا نيست . مال همين امروز است ، زيرا كسي از فردا خبر ندارد .
چند نفر از ما وقتي يقين حاصل مي كنيم كسي را كه دوستش داريم ، براي
ماست و حقيقتأ دوستمان دارد ، او را مي آزماييم تا مطمئن شويم ؟ محافظه
كار است يا بي پروا ؟ با همدلي به حرف هايمان گوش مي دهد يا نه ؟؟؟؟؟
با كو چكترين ناملايمي ترك مي كند يا نه؟؟؟!!!
و وقتي به عشق او اطمينان پيدا كرديم ديگر همه كاري از ما بر مي آيد.
دلگرم مي شويم تا براي جستجوي ديگر و يار ديگر ...
شيوه هاي عشق زن و مرد :
زن به همان شيوه مرد عشق نمي ورزد . بايرون ميگويد : عشق
يك مشغوليت در زندگي مرد است . اما براي يك زن خود زندگي
است .نيچه مي گويد : كلمه عشق براي زن و مرد دو مفهوم و
معناي متفاوت دارد چيزي كه زن از اين كلمه درك مي كند به قدر
كافي روشن است براي او نه تنها به معني فداكاري بلكه هديه كامل
جسم و روح بدون ملاحظه و بدون توجه به چيز ديگري است اين
عدم وجود شرط باعث وفاداري در عشق يعني تنها چيزي مي شود
كه او دارد .
اصولأ مرد با يك زن خود را كامل مي بيند اما تمام نمي بيند ، ولي
زن يك مرد را هم كامل مي بيند و هم تمام .
زن فقط يكي را نمي خواهد كه مردش باشد و ارضاء غريزه جنسي
اش كند بلكه مردي را مي خواهد كه قلبش را تصرف كند . ولي مرد
بر خلاف ان نمي خواهد قلب زن راتصرف كند بلكه مي خواهد خود
زن را تصرف كند .
تفاوتهاي فردي چه بخواهيم يا نخواهيم رابطه بين دو طرف را تحت تأ ثير قرار ميدهد .توجه به اين مورد بسيار تحكيم روابط را تضمين مي كند .
عقل زن كمتر از مرد است ( چاقوي تشريح نشان مي دهد ، ناحيه پيشاني
محتوايش در مرد بيشتر از زن است ) ، و در عوض عاطفه مرد هم كمتر
است و مغز در قسمت تالاموس در زن كه ناحيه عاطفي است رشد بيشتري
دارد .
............................................................................................................
هر كسي دو بار مي ميرد : يكبار آنوقت كه عشق از دلش مي رود وكسي نيز ديگر
دوستش ندارد . بار ديگر آنوقت كه زندگاني را وداع مي گويد .
اما مرگ زندگي در برابر مرگ عشق ناچيز است .
تقديم به كسي كه مثل هيچكس نيست
برگرفته از سایت
گل های سرخ به این زیبایی می شکفند،چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر های آبی در آیند و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند،چرا که درباره ی دیگر گل ها افسانه ای به گوششان نخورده است.همه چیز در طبیعت این چنین زیبا در تطابق با یکدیگر پیش می روند؛چرا که هیچ کس سعی ندارد با کسی رقابت کند،کسی سعی ندارد به لباس دیگری در آید.فقط این نکته را دریاب!فقط خودت باش و این را آویزه ی گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی؛همه ی تلاش ها بیهوده است
تو باید فقط خودت باشی
*** به نام عشق ***
عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد . او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟ عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است. خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم. عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.

برگرفته از سایت
www.vandaclisk.com
یه روز یه باغبونی
یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میونِ
باغچه ی مهربونی
میگفت سفر که رفتم
یه روز و روز گاری
این بوته یاس من میمونه یادگاری
هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید
میون کوچه باغها بوی خدا می پیچید
اونایی که نداشتند از خوبیها نشونه
دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه
عابرهای بی احساس پا گذاشتند روی یاس
ساقه هاش رو شکستند آدمای ناسپاس
یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه شبونه یاس رو برداشت
پنهاون ز نامحرمها تو باغ دیگه ای کاشت
هزارساله کوچه ها پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس
هزارساله کوچه ها پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس.....
......
برگرفته ازترانه شادمهر.یکی از بهترین آهنگ هایی که در زندگی شنیدم.....................................

دوروز پیش، بعد از ظهر وقتی داشتم درس می خوندم برای امتحان فردا،کمی خسته شدم و تصمیم گرفتم موسیقی گوش کنم.یه سری به آهنگ های نه چندان قدیمی زدم .بعد هم یکی از آهنگهای اصفهانی رو گذاشتم تا گوش کنم.همینطور که داشتم گوش می کردم شعر اون رو یادداشت کردم.
شعر بسیار زیبایی داره.مخوصصاً وقتی با صدای عالی محمد اصفهانی خونده میشه.
که شعر این بود:
البته وقتی با صدای اصفهانی خونده میشه خیلی تاثیر گذاره ....اشک آدم رو در میاره
به نام خدای سزاوار پرستش
آن مهربان به روزی دادن،آن بخشاینده به گناه آمرزیدن
سپاس و ستایش خدای را سزد،خداوند و مهتر و پروردگار جهان و جهانیان.
آن مهربان به روزی دادن همه ی خلق را،آن بخشاینده به آمرزش خاص مومنان را
پادشاه روز شمار و قضا و پاداشت
تو را پرستیم و بس و یاری از تو خواهیم و بس
نموده می دار ما را راه درست و بایسته
راه آن کسهایی که نیکو داشت کردی ایشان را
نه راه آن کس هایی که خشم گرفتی بر ایشان و نه نیز راه آن گمراهان
ابوبکر عتیق نیشابوری،قصص قرآن مجید
با نام خالق و با سوره ی فاتحته الکتاب بخش ادبیات را آغاز می کنیم.
با امید پرباری مطالب این بخش.
در بخش ادبیات به بیان اشعار و حکایات فارسی می پردازیم.
از یاری شما پیشاپیش سپاسگزارم.


