تازه فارغ التحصیل شده بود.

همون موقع با بچه ها تماس گرفتم.گفتم شما دارید شوخی می کنید. ولی... نه...
تا شب تو فکرش بودم. حس بدی داشتم. میخواستم بترکم. پیش خودم میگفتم دارم خواب می بینم.خدا کنه همین الان بیدار شم.
دنبال عکسایی می گشتم که با هم انداخته بودیم
صبح رفتم دانشگاه. اعلامیه هاشو دیدم. " مهندس حامد گلزاری"
بچه ها همه ماتشون برده بود.
قرار گذاشتیم بعد از ظهر با هم بریم مراسم.
وقتی رفتیم، دیگه تو مسجد جا نبود. بالاخره یه جوری خودمونو جا کردیم. دو سه بار مسجد خالی شد و پر شد. چه جمعیتی. چه جوونی...
یادم میاد آخرین باری که انقدر گریه کرده بودم ، مراسم پدر بزرگم بود.
سر مزار که رفتیم، مادرش بین گریه هاش داشت یه چیزایی می گفت: نامزد ، عقد... ولی چون به ترکی می گفت هیچی نفهمیدم. داداشش شکل خودش بود. همه ی دوستام بغلش کردن و بوسیدنش. درست مثل خودش...

حامد جان من که هیچ بدی از تو ندیدم. هر تصویری که ازتو توی ذهنم هست داری میخندی.
امیدوارم جات خوب و راحت باشه.
گر چه هنوز باورم نمیشه ولی ...
خواهش می کنم براش دعا کنید و یه فاتحه برای شادی روحش بخونید.
خدایش بیامرزاد


